الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

132

الخصال ( فارسى )

به همه ميرسانيدم و چون سفر ميكردم فرمانده افرادى بودم كه با من بودند ، در زندگى پيغمبر و پس از مرگش هيچ كس را در هيچ كارى شايستهء برابرى با خود نميدانستم ، چون رسول خدا بمرضى كه در آن وفات كرد دچار شد فرمان داد كه لشكرى بفرماندهى اسامة بن زيد از مدينه بيرون روند هر كس از قريش و اوس و خزرج و ديگران كه احتمال ميداد بيعت مرا بشكند و با من مخالفت كند و هر كس بخاطر اينكه پدر با پسر يا برادر يا خويشش را كشته بودم و با من دشمن بود زير پرچم اسامه جمع آورى كرد و تمام مهاجر و انصار و مسلمانان ضعيف العقيده و منافقين را به آنها پيوست تا كه فقط يك دسته مردمان پاكدل و با ايمان در حضورش باشند و هيچ كدام سخن نفرت آميزى به روى من نگويند و مرا از خلافت و زمامدارى رعيت پس از پيغمبر باز ندارند ، آخر كلام پيغمبر كه براى اداره امر امتش فرمود اين بود كه لشكر اسامه را گسيل داريد هيچ كس از افراد زير فرماندهى او از او تخلف نورزد ، سفارش و دستور اكيد در اين موضوع صادر فرمود با اين همه چون پيغمبر ( ص ) از دنيا رفت به وضع غير منتظرى دانستم همان مردانى را كه پيغمبر زير فرماندهى اسامه از مدينه بيرون فرستاده بود پادگان خود را رها كردند و مخالفت دستور رسول خدا را نمودند و آن همه سفارشى كه در بارهء ملازمت پرچم اسامه نموده بود زير پا گذاردند و او را تنها رها كرده و دوان دوان بمدينه آمدند تا پيمان خلافت مرا كه با پيغمبر بسته بودند نقض كنند و عهد خدا و رسول را بشكنند و با داد و فرياد براى خود پيشوائى معين كنند بدون آنكه هيچ كس از افراد خاندان عبد المطلب را در اين موضوع شركت دهند و از او نظرى بخواهند ، منظور اساسى اين بود كه بيعت مرا رد كنند آنان در اين كار بودند و من در كار بر داشتن جنازهء رسول خدا بودم و نميتوانستم به كار ديگرى بپردازم زيرا برداشتن جنازهء آن حضرت بر هر كارى مقدم بود و سر آمد همه كارها بشمار ميرفت اى برادر يهود اين كناره‌گيرى مردم در اين موقع